تبليغاتX
سينه ميگويد كه من تنگ امدم فريادكن

رفتم ولی نگو...

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سر هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 


 

نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه 1388/08/14 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت


منتظرت بودم ولی ........

cartpostal-vv44.blogfa.com

 

 

هرچی فکر میکنم انتظار عجب دردیه شاید درکش نمی کردم ولی تنها چیزی که واسم بهونه شد این

بود که واقعا" دوستش داشتم . دارم به بچگی خودم میخندم . دارم یه نگاهی به دردهایی که تو این مدت

تحمل کردم میکنم و میگم خیلی منتظر مرهم واسه زخمهای دوریت که رو تنم مونده بودم ولی قرار 

بیقراریم تاب نیاورد و داره تموم میکنه  . منتظرت بودم تا روزهای اخر مهر . گفتی با ریختن برگای زرد

پاییزی میای ولی برگها که ریختن هیچ زیر پاهای عاشق های پیاده تیکه تیکه شدن هنوز نیومدی....

طاقتم تموم شد گفتم رفته که دیگه برنگرده . گفتم دیگه نمیای . میگم اگه میخواست تا الان سراغم را

میگرفت  ناراحت نشی ولی دیگه منم خسته شدم. از بس صبر کردم دیگه رمق ندارم

برو . دیگه دست از سر من بردار. تو را خدا برو

شدم از هرچی عشق بیزار برو.....

اینم اخرین حرفم اگه یه روز برگشتی تو این وبلاگ یه نگاهی انداختی یا یه زمانی میلت کشید که

برگردی شعر بالا یادت بیافته اونوقت میمونی تو خجالت چشمایی که توی فصل  پاییز عاشقی از بس

منتظرت نشست ولی دل سنگ تو حتی یادش نیافتاد که یکی تموم تابستون و گرمای بیقراری ها و

بغض های ترک خورده و ... و.... را به امید اینکه یه بار دیگه حتی صدای لطیفت را بشنوه تحمل کرده ....

اما تو بی توجه به اون و دلی که هر لحظه به یادت تپید فراموشش کردی...

اینم بدون دیگه منتظر اومدنت نیستم .

کسی که تو در خاطرش ماندی و لی اون برایت خاطره شد.

cartpostal-vv44.blogfa.com

 


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


بگذار فراموشت کنم.....

cartpostal-vv44.blogfa.com

قبول نیست!

این بار تو چشم بگذار

من فراموشت می کنم

فقط تا صد بشمار،آهسته آهسته

  راستی ،

من بازی را خوب نمی دانم،

خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟

تو را فراموش کنم یا خاطره را ؟

این بازی کی تمام می شود...

عکس از vv44 تقدیم به شما <........سفارش ستاره خانم  .........>

cartpostal-vv44.blogfa.com


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


وقتی رفتی...

وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت

شب و روز من يكي شد حتي حس زندگي رفت

ديگه بي تو مرده بودم حرف مردم شده بودم

توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم

وقتي رفتي تازه فهميدم چي بودي

براي من طپش زندگي بودي

وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد

وقتي رفتي آره رفتي ، رفتي

از تو مونده يادگاري واسه ي من بيقراري

خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداري

نه تو بودي نه ترانه نه يه حرف عاشقانه

من مگه از تو چي خواستم فقط و فقط بهانه

وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت

شب و روز من يكي شد حتي حس زندگي رفت

ديگه بي تو مرده بودم حرف مردم شده بودم

توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم

وقتي رفتي تازه فهميدم چي بودي

براي من طپش زندگي بودي

وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد

وقتي رفتي آره رفتي ، رفتي ..




وقتي که رفتي حس کردم که تنها مي مانم


 


وقتي که رفتي فهميدم که دلم از دستم رفت


 


وقتي که رفتي فهميدم که سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد


 


وقتي که رفتي فهميدم من هم رفتم


 


وقتي که براي آخرين بار از خم کوچه عبور کردي روحم من هم پر کشيد


 


ولي به خودم اميد دادم


 


به خودم وعده دادم که بر مي گردي


 


ولي دلم چيزي را کم داشت که کاملا اونو حس کردم


 


خودم حس کردم که قصر آرزوهايم خراب شد


 


خودم حس کردم که ديگر کسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد


 


اري


 


واقعا دوست داشتنت بي ريا بود


 


بي ريا دوست داشت


 


بي ريا عاشق شد


 


بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت


 


درست مثل قاصدک


 


اري قاصدکم رفت و من هم هم تنها شدم


 


قاصدکم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد


 


قاصدکم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد


 


به راستي بعد تو چه بايد مي کردم


 


من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد


 


نمي خواست کسي را ديگر مثل تو دوست بدارد


 


وقتيکه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت


 


وقتي که رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن کلمات شاد را نداشت


 


وقتي که رفتي بارها با چشمانم جنگيدم


 


که چرا باز هم توان ديدن را دارند


 


بارها با خودم جنگيدم که چرا من مانده ام


 


بارها با دستانم جنگيدم که چرا هنوز توان نوشتن را دارند


 


از وقتي که رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشکم مزين مي شد


 


از وقتي که رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم


 


مگر اينکه دلم واقعا هواي تو را مي کرد


 


تنها آن زمان بود که مي نوشتم آن هم فقط براي تو


 


از وقتي که رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه


 


از وقتي که رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد


 


مدام بهانه تو رو مي گرفت


 


به او مي گفتم که رفته، براي هميشه از پيشم رفته


 


ولي ساده دل قبول نمي کرد


 


هجران تو را باور نداشت


 


مي گفت که تمام وجودش بوي تو را مي دهد


 


براي همين مي گفت که تو هم هستي


 


از چشمانم متنفر بودم


 


که چرا از همان لحظه اول برايت اشک نريخت


 


مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز کنم


 


ازشون متنفر بودم


 


آخه مي دوني روزي که براي اخرين بار دستت رو روي اونها کشيدي


 


و گفتي که قطره اشکت بوي عشق مي ده


 


فکر کردم چشمام از خودم عاشق تر هستند


 


نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده


 


شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور کن


 


شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده


 


اره مطمئنم که معجزه دستهاي تو بوده


  


هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم


 


تو قامت عشق را با رفتنت شکستي


 


از وقتي که رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي کند


 


از آن زمان که تو از باغ دلم پرکشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد


 


ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند


 


ديگر درختان خسته باغ دلم شکوفه نمي آورند


 


اي عزيز دل


 


خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يکصدا تو را مي خواهند


 


و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي کنم


 


و زمزمه مي کنم


 


اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد


 


اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم که بنويسم از تو متنفرم تا


 


شايد بتوانم به زندگي آنطور که مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به کاغذي که


 


دستم روي آن بود نگاه کردم ديدم که بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم


 


برگرد ، برگرد که دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند


 


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت


رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !


رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی


می رسد روزی که احساس مرا باور کنی


می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی


می رسد روزی ...



 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/07/21 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت


هیچکس نفهمید که از دوریت بیقرارشدم

cartpostal-vv44.blogfa.com

cartpostal-vv44.blogfa.com


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/07/21 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


ببخش اگر در نبودنت گریه کرردم...

وقتـــــــــی خورشید شروع به تابیدن میکند، یا وقتی برگهای پاییزی شروع به ریزش میکنند و هنگامی که قطره های ریز شبنم بر روی برگ سبز درختان مینشینند آن هنگام است که به درون دل کوچیک خودم پا میگذارم و به خاطرات گذشتـــه می اندیشم.

آری؛ آن هنگام است که از پنجره باز و گشوده به جنگل سبــز و به آسمان آبی مینگرم و به یاد تــو  تـــمام ستــارگان آسمان را تـــک به تـــک میشمارم!

تـــو را گم کرده ام امروز ... و حالا لحظه های من ... گرفتـــار سکوتی سرد و سنگینند!

و چشمانم که تـــــا دیروز به عشقت میدرخشیدند، نمیدانی چه غمگینند، چراغ روشن شب بود بــــرایم چشم های تـــو ... نمیدانم چه خواهد شد، پر از دلشـــوره ام! ...


 

نوشته شده توسط مهتاب در جمعه 1388/07/10 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به کسی که با احساسش مرا یاری کرد.

سلام خوبین . دلتنگم و خسته

 

از ترانه های زخمی

تا سکوت عشق

                       خستم

از بلند آشنایی

تا سقوط عشق

                      خستم

 

 

خسته ام از واژه ی عشق ُ

جمله ی دوستت دارم

خسته ام از بی همزبان مردن

در این شهر پر از آدم

 

خسته ام از دیوارهای این شهر خاطره خواندن

خسته از این سال های بی خاطره ماندن

خسته از تردید و باور

خسته از سنگ و بلور

خسته ام از زیر پای سایه ها مردن

خسته ام از تیغ نور

************************

دهم دارم میرم یه جایی برای همه دعا می کنم

موفق باشید

تقدیم به کسی که هم در خاطرم مانده هم برایم خاطره شده...

از عاشقي به رنگ تمنا خسته ام

  از اسمان ابي دنيا خسته ام

 امروز را به دست غريبها سپرده ام

  از زل زدن به صورت فردا خسته ام

khasteam.jpg


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه 1388/04/08 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


نیامدی...

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

خداشناسی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی


 


 

نوشته شده توسط مهتاب در جمعه 1388/04/05 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


وداع...

او رفت . . .

من خودم او را فرستادم !

ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم .

باور کنید !

هیچ نمیدانستم با نبود او عشق من هم برای همیشه میمیرد .

ولی کاری نمی توانم انجام دهم . . . رفته بود . . .

رفته بود و هر چه داشتم با خودش همراه برده بود .

(( وداع )) را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم ....

 


 

نوشته شده توسط مهتاب در جمعه 1388/04/05 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت