دید یک فقیری دم در است واز او کمک میخواهد مرد با عصبانیت اورا رد کرد
وگفت که منتظر خدا هستم ، برای بار
دوم بعداز مدتی زنگ خانه به صدا درآمد مرد سریع در را باز کرد
ودید که یک فقیر دیگری است با او هم به تندی
گفت که مزاهم نشو که منتظر خداهستم و در رابست
مدتی بعد برای بار سوم زنگ خانه به صدا نواخته شد مرد با
خوشحالی بطرف در دو ید وقتی در را باز کرد دید
باز یک گدای دیگر است با ناراحتی فراوان داد زد که
منتظر خداهستم مزاحم نشو ودر را بست .
آن شب از خدا خبری نشد و مرد به خواب رفت ،
در خواب دید که خدا به سراغش آمد ،
گفت : چرا نیامدی؟
خدا گفت : سه بار آمدم و در زدم اما راهم ندادی .
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه 1388/10/14 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
ای زندگی بردار دست از امتحانم ، چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم ،
آن روز اگر خود بال خود را میشکستم ،
اکنون نمیگفتم بمانم یا نمانم ؟
قفل قفس باز و قناری ها هراسان ،
دل کندن آسان نیست ! آیا میتوانم ؟
امروز دوباره دلم لرزید .. اینم به یادت نوشتم تا بفهمی دیگه نمیشه فراموشت کرد....................
نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه 1388/09/29 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت
این روزا دلم میخواد بال در بیارم برم یه جای دور نمیدونم چرا. ...؟میخوام برم یه جای خلوت ...؟یه خای
دنج با حودم خلوت کنم... این روزاحیلی جنب وجوش دارم ولی دلم هوای یکی را میکنهاز همه چیز باز
می ایسته...میرم تو بین دسته های هیئت تا اروم شم. .. بچه ها برام دعا کنید...
نوشته شده توسط مهتاب در شنبه 1388/09/28 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
گناه تو عاشقي بود ، دل باختن و سادگي بود
ازم ميخواستي كه نرم ، اما دلم هوايي بود
خيال مي كردم كه برم ، شايد فراموشت كنم
به باد خاطرت بدم ، تو دلم خاموشت كنم
طاقت نياورده دلم ، ميخوام بگم كه عاشقم
نشد كه بي تو بمونم ، خيال مي كردم ميتونم
ذه به ذره آب شدم ، بي تو من رو سياه شدم
نذاشتم حرفاتو بگي ، رفتم و خيلي دور شدم
صحنه كه همدمم نبود ، ساز كه برام اشكي نريخت
حتي چشام تا اون دورا ، جز چشماي تو نمي ديد

نوشته شده توسط مهتاب در جمعه 1388/09/20 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت

مي گفت دوست دارم ، ولي بايد ميرفتم
وقتي مي گفت نرو ، چشامو من بستم
تو خواهشا و گريه هاش تنهاش گذاشتم
دلم ميخواست بمونم ، راهي نداشتم
آخه نميدونست برام عمري نمونده
فرشته ي مرگ زمين اسممو خونده
خدا كنه فكر نكنه عهدو شسكستم
نره پي عشق ديگه به پاش نشستم
دلم ميخواست كه وقت مرگ پيش تو باشم
سخته برام ولي بايد ازت جدا شم
دلم ميخواست زندگيمو به پات بريزم
چي كار كنم مسافرم ببخش عزيزم
خداحافظ اي همدم و هم يار قديمي
خداحافظ اي بهاركم با من صميمي
خداحافظ ........................ خداحافظ ...

نوشته شده توسط مهتاب در جمعه 1388/09/20 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
و آن گاه که زیر شکنجه
ی حرفهای سردت بودم وهر لحظه این سرما روح گرمم را می فسرد
ایمان داشتم که دوستت دارم...ولی لب به سخن نمی گشودم
و تمام حرفهایت را شنیدم... تا آخرین کلمه....
گمان مکن نگاههای سردت کوچکترین تردیدی بر
من وارد کرد...چون من این نگاهها را دوست داشتم...
حرفهایت که تمام شد باز هم ایمان داشتم که
دوستت دارم و لکه ی اشکی که از چشمم چکید...
بر ایمانم افزود... دوستت دارم فرشته روزهای
تنهایی من به اندازه ی تمام
اشکهایی که برایت ریخته ام...

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه 1388/09/02 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت

سلام گل همیشه بهار
۲روز از تولدم گذشت و منتظرت ولی نه..... هیچ خبری از ت نشد ... من را گذاشتی
توی حسرت اومدن وحتی دیدن دوباره ...
بهت گفتم فاصله ها باعث میشن فراموش کنیم همدیگه را ولی تو باور نکردی....
بهت گفتم وقتی بهت فرصت میدم بی معرفت میشی ؟ گفتی نه تنها کسی را که
فراموشش نمیکنم تویی....ولی چه زود من را از یاد بردی
دلم میسوزه اخه همیشه فاصله ها ما را از هم جدا میکنند میگم برمیگرده ولی نه....
انگار انتظار بیهوده بود .نمی دونستم که این شعر مصداق واقعیته: انچه از دل برود هر
انچه از دیده برفت....
بچه ها تولدم بود و تو حسرت اینکه چرا واسه روز تولدم حتی پیغامی برام نفرستاد
بچه ها خیلی سخته وقتی دوست داشتن یکی را باور نکنی وفرصت بخوای فرصت
که داد بعد ازت بخواد احساست را بعد تو هم تمام احساست را بهش بگی ...بعد اون
فرصت بخواد تا باور کنه مهلتش تموم بشه وازش خبری نشه .بچه ها سخته .خیلی
سخته دارم میشکنم . شاید باور نکرده شاید هم .... نمیدونم ....
کاش یه زنگ میزد میگفت باور نکردم ... کاش یه pm میداد میگغت تموم شده ...
کاش .... ولی اگه این ای کاش ها نبود

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/08/26 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه 1388/08/14 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت

هرچی فکر میکنم انتظار عجب دردیه شاید درکش نمی کردم ولی تنها چیزی که واسم بهونه شد این
بود که واقعا" دوستش داشتم . دارم به بچگی خودم میخندم . دارم یه نگاهی به دردهایی که تو این مدت
تحمل کردم میکنم و میگم خیلی منتظر مرهم واسه زخمهای دوریت که رو تنم مونده بودم ولی قرار
بیقراریم تاب نیاورد و داره تموم میکنه . منتظرت بودم تا روزهای اخر مهر . گفتی با ریختن برگای زرد
پاییزی میای ولی برگها که ریختن هیچ زیر پاهای عاشق های پیاده تیکه تیکه شدن هنوز نیومدی....
طاقتم تموم شد گفتم رفته که دیگه برنگرده . گفتم دیگه نمیای . میگم اگه میخواست تا الان سراغم را
میگرفت ناراحت نشی ولی دیگه منم خسته شدم. از بس صبر کردم دیگه رمق ندارم
برو . دیگه دست از سر من بردار. تو را خدا برو
شدم از هرچی عشق بیزار برو.....
اینم اخرین حرفم اگه یه روز برگشتی تو این وبلاگ یه نگاهی انداختی یا یه زمانی میلت کشید که
برگردی شعر بالا یادت بیافته اونوقت میمونی تو خجالت چشمایی که توی فصل پاییز عاشقی از بس
منتظرت نشست ولی دل سنگ تو حتی یادش نیافتاد که یکی تموم تابستون و گرمای بیقراری ها و
بغض های ترک خورده و ... و.... را به امید اینکه یه بار دیگه حتی صدای لطیفت را بشنوه تحمل کرده ....
اما تو بی توجه به اون و دلی که هر لحظه به یادت تپید فراموشش کردی...
اینم بدون دیگه منتظر اومدنت نیستم .
کسی که تو در خاطرش ماندی و لی اون برایت خاطره شد.

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت

قبول نیست!
این بار تو چشم بگذار
من فراموشت می کنم
فقط تا صد بشمار،آهسته آهسته
راستی ،
من بازی را خوب نمی دانم،
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟
تو را فراموش کنم یا خاطره را ؟
این بازی کی تمام می شود...
عکس از vv44 تقدیم به شما <........سفارش ستاره خانم .........>

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
در میان ارزوهایی که می میرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد...
دلتنگم !! نه غریب است و نه عجیب .. واژه ای است شکننده ؛ ... که دلم را می فرساید . دلتنگتم !! مثل همیشه و هر روزم .. همانند مرغکی بی بال و پر و در حسرت پرواز ، .. دلتنگم ؛ چون ماهی برای آب . اما ... شوق دیدارت ، تنها بهانه ای است که دلم را زنده نگه داشته ؛ تا ....
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY